ا...

این دور رسیده است تا آخر؟ نه!

یک راه فرار هست؟نه!دیگر نه!

دنیا که همین  قفل فروش پیر است

یک عالمه دستگیره دارد ، در نه!

ب...

بر دشت که جویبار را می دوزی

بر کوه که آبشار را می دوزی

باران نخ و سوزنی است در دستانت

بر روی زمین بهار را می دوزی

چ...

چشمان مرا فقط....فقط باید گرگ

من منتظرم چرا نمی آید گرگ؟

کس نیست که با تو چشم در چشم شود

در چشم تو بس که بچه می زاید گرگ

ک...

کو خنده و پچ پچ در  گوشی شان

انگار رسیده فصل خاموشی شان

در برف تن تو آن دو خرگوش سفید

رفتند به خواب ناز خرگوشی شان

د...

در جزر تو ناگاه می افتد دریا

در حوض تن ماه می افتد دریا

زیبایی ات آب را روانی کرده

دنبال تنت راه می افتد دریا

ش...

برای دکتر محمدرضا ترکی

شاید بتوان راه بیانش را بست

یا اینکه رگ  خون روانش را بست

زخمی که روایت گر دردی باشد

با چسب نمی توان دهانش را بست.

***

 

محض ریا جهت اطلاع!

زندگی مربع وار انسان معاصر

گفتگوی (همشهری )با من

ل...

لب تر كن عزيز! آب بيدار شود

لبخند بزن كه خواب بيدار شود

در باور ما شب زدگان روز بريز

پلكي بزن آفتاب بيدار شود.

ب...

بر شانه عجب بار سترگی دارد

در سینه ی خود دل بزرگی دارد

نگذار که با تو چشم در چشم شود

در میشی چشم هاش گرگی دارد.

 

***

استاد ارجمند جناب دکتر ابن محمود عزیز درپیامی که برای رباعی سه پست قبل نوشته اند فرمایشی متین و درست داشته اند که :

(نویسنده: ابن محمود
جمعه 27 مهر1386 ساعت: 11:7
سلام مؤمن!
راستياتش اين رباعي خيلي ما را قلقلك ندارد.
در رباعي قبلي هم ان قلتي لازم است:
اگر چند تا پيچك بهم بپيچند. عشق اتفاق مي افتد؟ نه، حضرت عباسي اتفاق ميافتد؟
حالا اگر دو تا پيچك بودند چيزي! اين عشق دسته جمعي قدري كراهت دارد.
از ما گفتن بود، دگر خود داني!)
که بنا به وظیفه ی شاگردی ضمن سپاس از ایشان رباعی را به این صورت اصلاح کرده ام .اگر چه باز هم جای کار دارد:
 
یک حادثه یک درنگ اندک در هم
 
جاری شدن دو رود کوچک در هم
 
جز عشق مگر چه می تواند باشد
 
پیچیدن ساقه ی دو پیچک در هم
 
باز هم از تذکر استادانه ی دکتر ابن محمود تشکر می کنم.
 
****
 
قالب جدید وبلاگ هم کار دوست بسیار عزیزم جناب آقای محمدرضا سلطانی است که سپاسش می گویم.
****
 
 
 
 
 

از دوستت دارم...

از دوستت دارم...

۱

دو خرگوش سفید

در پیراهنت

می خواهم شعبده باز شوم

 

۲

دو کلمه از من دوری

دوستت دارم

 

۳

ابدیت را نصف می کنیم

یک بوسه من

یک بوسه تو

 

۴

دوستم هم نداشته باشی

دوستم داری!

 

د...

د...

دنبال دل تو راه افتاد دلم

در وسوسه ي گناه افتاد دلم

مي خواست ستاره اي بچيند از تو

توي گل و لاي ماه افتاد دلم.

ی...

ی...

یک حادثه یک درنگ اندک در هم

جاری شدن دو رود کوچک در هم

جز عشق مگر چه می تواند باشد

پیچیدن چند شاخه پیچک در هم

هـ ...

ه...

هرچند که خشک چوب این جالیزم

از جای خودم درخت بر می خیزم

از زندگی مترسکی خسته شدم

دارم به خودم کلاغ می آویزم

م...

می خواست ز کنج خلوتش بر خیزد

از خواب پر از جراحتش بر خیزد

سردرگمی همیشه ی ساعت ساز

با زنگ کدام ساعتش بر خیزد؟!

در کوی ما شکسته دلی می خرند و بس

بازار خود فروشی از ان سوی دیگر است

                                              حضرت حافظ

 

ش...

شهریست شلوغ با هیاهویی چند

بازار سیاه چشم و ابرویی چند

هر گوشه ی این شهر بساطی پهن است

ای عشق دل شکسته کیلویی چند؟!

د...

در اوج یقین اگرچه تردیدی هست

در هر قفسی کلید امیدی هست

چشمک زدن ستاره در شب یعنی

توی چمدان ماه خورشیدی هست

ه...

هر گوشه که می نشست تنهایی بود

بغضی که نمی شکست تنهایی بود

برخاست که هر چه داشت با خود ببرد

در گنجه فقط دو  دست  تنهایی  بود

د...

دیدیم غریب و خسته جان می دادی

تنها  وسط  پیاده رو   افتادی

ما هم در خانه هایمان را بستیم

آزادی!  آزادی!  آزادی!  آزادی!

ای...

ای عشق! چه زود بی پناهت کردیم

آلوده ی  تهمت  گناهت  کردیم

دیدیم که از شهر تو را می رانند

از دور فقط فقط نگاهت کردیم

***

چند دوبیتی از حبیب الله بخشوده

یا

یا من هو اسمه دوا یا عباس!

یا من هو ذکره شفا  یا عباس!

نگذار خدا نکرده کافر بشویم

عباس خداست یا خدا... یا عباس!

رفع تکلیف!

عمری ست اسیر صحنه سازی هستیم

ازبازی سرنوشت راضی هستیم

داریم به دور خودمان می چرخیم

مانند  قطار  شهر بازی  هستیم

 

شکلکی برای مرگ

 

شکلکی برای مرگ

 

با پوزش از دوستانی که این کتاب را خوانده اند  

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

شکلکی برای مرگ

 

۱۳۸۲

 

نشر فراگاه

 

*****

 

 

 

ماه (1)

 

بانو کشید بر سر خود چادری

بانوی عشق بانوی اردیبهشت و ماه

 

این شعر را ادامه بده تا به ایستگاه

تا می رسی درست سر یک چهار راه

 

بعدا بپیچ سمت خیابان خاطره

این راه را ادامه گر چه اشتباه

 

این راه را ادامه بده! هی برو!برو!

اصلا نایست پشت سرت را نکن نگاه

 

این راه را را ادامه بده می رسی به شعر

این شعر را ادامه بده می رسی به ماه

 

ابری سیاه خیمه زده روی ایستگاه

باران رسیده زودتر از ما به وعده گاه

 

 

ماه (2)

 

 

بعد از سلام عرض شود خدمت شما

ما نیز آدمیم بلا نسبت شما

 

بانوی من زیاد مزاحم نمی شوم

یکعمر داده است دلم زحمت شما

 

باور کنید باز همین چند لحظه پیش

با عشق باز بود سر صحبت شما

 

اما!هنوز هم که هنوز است به دلم

سر میزند زنی به قد و قامت شما

 

انگار سالهاست که کوچیده ای وما

بر دوش می کشیم غم غربت شما

 

ما درد خویش را به خدا هم نگفته ایم

تا نشکنیم پیش کسی حرمت شما

 

من بیش از این مزاحم وقتت نمی شوم

بانو خدا زیاد کند عزت شما

 

 

 

طناب (با الهام از جین استین)

 

شب، التهاب، عشق، غزل، نقطه چین

نامه، جواب، عشق، غزل، نقطه چین

 

سیگار، گریه، خاطره، آب، قرص

آتش، عذاب، عشق، غزل، نقطه چین

 

باران ،حیاط، کوچه، خیابان، سکوت

روز، اضطراب، عشق، غزل، نقطه چین

 

بد خوب زشت مرگ خدا زندگی

پایان سراب عشق غزل نقطه چین

 

ساحل، غروب، خسته، خیانت، دروغ

شاعر، طناب ،عشق، غزل،  ...

 

 

 

که این همه

 

چقدر تجربه های جدید یادم آمد

غزل،که این همه شعر سپید یادم داد

 

گرفت دست مرا وبه آسمان ها برد

 

ومهربانی وعشق وامید یادم داد

 

چقدر حافظ وسعدی چقدر مولانا

غزل چقدر نگاه جدید یادم داد

 

خدا گواه ،من از عشق بی خبر بودم

سر کلاس غزل بوسعید یادم داد

 

رموز حیرت واسرار عشق بازی را

به یک اشاره شبی بایزید یادم داد

 

خلاصه اینکه من از شعر بی خبر بودم

خدا که چشم تورا آفرید یادم داد

 

«شعر خیلی چیزهای خوب یادم داده است»

مهدی فرجی

 

 

 

 

بیمارستان(برای بیمار سوخته ی اتاق 174)

 

صبح رخ باخته در وسعت بیمارستان

گریه آمیخته با غربت بیمارستان

 

مرگ از چار طرف ـ مثل چنار لب حوض ـ

سایه انداخته بر خلوت بیمارستان

 

بوی تنهایی وسرگیجه سکر آور خواب

الکل ریخته بر صورت بیمارستان

 

صبح خاکستری جمعه وطعم گس مرگ

مزه ای تلخ تر از شربت بیمارستان

 

چشم بیمار اتاق صد و هفتاد و چهار

مانده بر عقربه ی ساعت بیمارستان

 

 

گنگ

 

عمریست بال بال بال می زنم

خود را به کورگنگ لال می زنم

 

سر درد درد درد درد می کشم

هی دست دست دست دستمال می زنم

 

تا خواب خواب خواب خواب می روم

تب خال خال خال خال می زنم

 

هی روز روز روز روز می رود

من پیک،خاج،شاه،فال می زنم

 

هی عشق زنگ زنگ زنگ می زند

من بوق بوق بوق اشغال!؟ می زنم

 

تو دست دست دست دست می زنی

من بال بال بال بال می زنم

 

 

سرود خودش را

 

چقدر کوچه ی بن بست هست توی سرم

کسی که باز نبرده ست دست توی سرم

 

صدای یک نعره ییک شعر مست توی سرم

سکوت ثانیه ها را شکست توی سرم

 

کلاغ شاعری آمد نشست توی سرم

 

خدای من چقدر فکر پست توی سرم

هنوز هم که هنوز است هست توی سرم

 

غزل سرود خودش را وجست توی سرم

ورشته رشته اش از هم گسست توی سرم

 

بیدار خوابی

 

زمین چرخید ورنگ آسمانم باز آبی شد

دوباره ماه من در خوابهایم آفتابی شد

 

نمی دانم که دارم خواب یا ...انگار بیدارم

دوباره چشمهایم غرق دربیدار خوابی شد

 

شراب وشعر نوشیدم رقصیدم در باران

به رنگ گونه هایش شعرهای من شرابی شد

 

نگاهش شعله های روشن امیدبا خود داشت

شب من روشن ازاین نور باران شهابی شد

 

ستونهای بلند عشق بالا رفت از هر سو

عجب کاخی بنا بر پایه های این خرابی شد

 

دوباره خواب می بینم که دارم خواب می بینم

دوباره چشمهایم غرق در بیدار خوابی شد

 

قندیل

 

از ارتفاع کوچک پروازهایم

افتاده ام با کوله بار رازهایم

 

در پیش رویم طرح گنگی نقش بسته

پایان حزن انگیزی از آغازهایم

 

قندیل ماه آویز بر سقف نگاهم

تاریکی محض است چشم انداز هایم

 

هرچند نومیدم ولی پیچیده گویا

در آسمان آوازه ی آوازهایم

 

رفتند از این جا همرهانم ، باز هم من

جا ماند ه ام با کوله بار راز هایم

فروردین 70

 

اکسیر

 

آن ماه گر زکوچه ما نیز بگذرد

شاید که قرن سلطه ی پائیز بگذرد

 

صد مولوی هلاک شود در تب فراق

تا شمس ماه ز مشرق تبریز بگذرد

 

تا بوده عشق بوده و خوف رجای من

تا ا ز سر که این تب خون ریز بگذرد

 

چشم تو جام مملو از اکسیر زندگی است

کو آنکه ز این پیاله لبریز بگذرد

 

گفتم: هزار سال از این روز رفته است

با خنده عشق گفت «که این نیز بگذرد»

مهر 1376

 

 

سیب (1)

 

این سیب را چگونه دهانی نچیده است ؟

این سیب را که این همه سرخ ورسیده است

 

سیبی که عکس عادت و قانون وجاذبه

سوی خودش تمام زمین را کشیده است

 

بازار سیب سخت کساد است حیرتا !

این سیب را خدا ز چه باغی خریده است؟

 

بی شک کلید روضه رضوان بدست اوست

آن باغبان که میوه چنین پروریده است

 

این کیست این که درشب سیبی چنین قشنگ

دست ودل از تمام عزیزان بریده است

 

این مرد این که در پی یک میوه ی حلال

از عرش تا به فرش خدا را دویده است؟

 

آری منم که در تب سیبی چنین قشنگ

این گونه رنگ سبز سرودم پریده است

اسفند 74

 

سیب(2)

 

سیبی کجاست ازلب سرخ تو سیب تر

زیبا تر و رسیده ترو دلفریب تر

 

چاقو به دست آمدهاند از چهار سمت

اما میان این همه من بی نصیب تر

 

من پشت کوه قاف وصال تو مانده ام

از هر چه کوه دره فراز و نشیب تر

 

صبرم به سر رسید خدایا عنایتی؟

نازل نمای آیه ای«امن یجیب »تر

 

این تازه ابتدای خرابیست بعد از این

درمن وقوع زلزله های مهیب تر

 

فروردین 1375

 

تقسیم

 

ای پر از عاطفه در قحط محبت با من

کاش میشد بگشایی سر صحبت با من

 

هیچ کس نیست که تقسیم شود در اینجا

درد تنهایی و بی برگی و غربت با من

 

از خروشانی امواج نگاهت دیریست

باد نگشوده لبش را به حکایت با من

 

خواستم پر بزنم با تو به معراج خیال

آسمان دور شد از روی حسادت با من

 

بعد از این شور غزل های شکوفا با تو

بعد از این مرثیه و غربت وحسرت با من

 

گر چه کوچیدی از این باغ ولی خواهد ماند

داغ چشمان تو تا روز قیامت با من

 

آذر ماه 1371

 

 

 

خراب

 

آهسته آهسته دارد گل می کند التهابم

چیزی شبیه شکفتن دارد می آید به خوابم

 

انگار چیزی دلم را در مشت خود می فشارد

دیروز عاشق نبودم امروز مستم خرابم

 

در خواب بودم که باران بارید بر شانه هایم

در خواب بودم که ... آری در خواب دادی بر آبم

 

از چار سمت نگاهت خورشید تابید برمن

دیریست کرده ست ای دوست !داغ نگاهت کبابم

 

در خواب بودم که ناگاه ...ناگاه خشکید خوابم

گم شد میان مه و ابر آیینه ام آفتابم

 

ای کاش باران ببارد ای کاش یکبار دیگر

آهسته آهسته می برد با چشمهای تو خوابم

 

آبان 1374

 

 

 

مویرگهای هوا

 

کاش بارانی ببارد قلبها را تر کند

بگذرد از هفت بند ما صدا تر کند

 

قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها

رشته رشته مویرگهای هوا را تر کند

 

بشکند درهم طلسم کهنه ی این باغ را

شاخه های خشک وبی بار دعا را تر کند

 

مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت

سرزمین سینه ها تا ناکجا را تر کند

 

چتر هاتان راببندید ای به ساحل مانده ها

شاید این باران – که می بارد – شما را تر کند

 

بهمن 1375

 

جغرافیا

 

دلت تا کی به چشمم نسبت الحاد خواهد داد ؟

خیال تو سر من را کجا بر باد خواهد داد ؟

 

یقین دارم که روزی شیشه ی شفاف عمرم را

به دست سرنوشت – این کور مادر زاد – خواهد داد

 

و یا در یک شب تاریک در اوج جنون عشقت

به پشتم کوله بار سنگی فریاد خواهد داد

 

خدا یک روز می آید ز سمت ناکجا آباد

رموز عشق بازی را به انسان یاد خواهد داد

 

ویا یک روز خواهد برد از این جا دل ما را

به ما جغرافیایی بی حد و آزاد خواهد داد

خرداد ماه 1373

یقین (برای شهید علی محمد جمالدینی)

 

هر چند بر شانه – از عشق – بار گرانم بماند

تا عمر باقی است نامت ورد زبانم بماند

 

بعد از تو می ترسم ای دوست از غصه یک شب بمیرم

در کوچه ی بی نشانی نام و نشانم بماند

 

من خود یقین دارم ای دوست !صید نگاه تو هستم

دیگر چگونه به پرواز جای گمانم بماند

 

حتی اگر هم  بمیرم آرام هرگز نگیرم

این درد – درد جدایی – در استخوانم بماند

 

بگذار تا سوز دارم حرف دلم را بگویم

می ترسم این حرف آخر زیر زبانم بماند

 

در انتظار تو هستم تا صبح روز قیامت

حتی اگریک ستاره در آسمانم بماند

اردیبهشت 1375

 

 

تقدیم

 

شبی به آیینه تفهیم می کنم خود را

به دست حادثه تسلیم می کنم خودرا

 

زلال می شوم و محو می شوم در نور

به چشمهای تو تقدیم می کنم خود را

 

سکوت می کنم وداد می زنم در خویش

میان شعر و تو تقسیم می کنم خود را

 

و ماه می شوم و می زنم به تاریکی

به یک اشاره ی تو نیم می کنم خود را

 

نگاه می کنی و مات می شود تصویر

سپس تو می شوم و جیم می کنم خود را

وروبروی خودم حرف می زنم با تو

سپس در آینه تعظیم می کنم خود را

 

سپس تو می روی اما مرا نمی بینی

چگونه مجلس ترحیم می کنم خود را

 

 

اردیبهشت 1378

 

 

منت بگذار و دعوتم را بپذیر !

 

رباعی

 

 

بوم تنهایی

 

دادند قلم به دست ما ناشی ها

افتاد خطی به صورت کاشی ها

 

پاشید به روی بوم تنهایی مرگ

رفتند به خواب رنگ نقاشی ها

 

 

در شهر شما ...

 

قربان صداقت و صفای خودمان

ماییم و دل پاک و خدای خودمان

 

در شهر شما نمی توان عاشق شد

باید برویم  روستای خودمان

 

من شعر برای دل خود ...

 

ابریست که در نگاه من پنهان است

می خواهی اگر بخوانی اش آسان است

 

«من شعر برای دل خود می گویم »

خواننده ی شعر های من باران است

 

 

کلنجار

هی پیچ زدم طناب را در مشتم

هی شعر پرید از سرانگشتم

 

هر چندکلنجار ... نه !بی فایده بود

دیروز غروب من خودم را کشتم

 

 

سارا(1)

 

یک روز مداد خوشگلم را دزدید

کم کم همه وسایلم را دزدید

 

سارا که انار داشت با دارا رفت

دفترچه ی کاهی دلم را دزدید

 

سارا(2)

 

خود کار سه رنگ قابلت مال خودت!

دفتر چه ی مشق خوشکلت مال خودت !

 

دفترچه ی کاهی دلم را پس ده !

اصلا همه ی وسایلت مال خودت

 

 

سارا(3)

 

خود کار سه رنگ قابلم را نبری !

دفترچه ی مشق خوشگلم را نبری!

 

من با تو سر نیمکت زندگیم

عمریست مواظبم دلم را نبری!

 

تصمیم گرفته ام...

 

مجبور شدم که قاتلم را بکشم

این آینه ی مقابلم را بکشم

 

بین خودمان بماند امروز غروب

تصمیم گرفته ام دلم را بکشم

 

 

 

وضوی خون

 

دستم که دراز می شود رو به دلت

صد پنجره باز می شود رو به دلت

 

هر صبح دلم وضوی خون می گیرد

مشغول نماز می شود رو به دلت

 

 

پلها

 

در عشق اگر شتاب کردم بانو

بر روی دلم حساب کردم بانو

 

دیگر به دلم امید برگشتی نیست

پلها همه را خراب کردم بانو

 

نامه

 

یک عمر فقط عذاب دادم همه را

تا موی به موی جواب دادم همه را

 

امروز غروب نامه ها را بردم

با دست خودم به آب دادم همه را

 

 

 

درخت ، بهار

 

کس درد دل درخت را گوش نکرد

با باغ بهار را هم آغوش نکرد

 

با این همه باز هم دم باران گرم

یک لحظه بهار را فراموش نکرد

 

کلاه

 

خوب وبد و اشتباه را بگذارید

شیطان و من وگناه را بگذارید

 

می خواهم از این به بعد آدم باشم

لطفا سر من کلاه را بگذارید

 

خسته شدم از خودم

 

ای کاش کسی ازعاشقی بو ببرد

دل را به شکار چشم آهو ببرد

 

خسته شدم از خودم خریداری کو ؟

تا قلب مرا به شرط چاقو ببرد

 

دور باطل

 

دیریست دچار دور باطل شده ام

از بود ونبود خویش غافل شده ام

 

نه را به پس دارم و نه راه به پیش

مانند خری که مانده در گل شده ام

 

چه کنم ؟!

 

تو بالاخره به من نگفتی چه کنم

در تور دلم اگر نیفتی چه کنم ؟

 

ای عشق بیا و کار را یکسره کن

با این دل دست و پا چلفتی چه کنم ؟

 

 

دعوت

 

لطفی کن و عذر غیبتم را بپذیر

عرض ادب و ارادتم را بپذیر

 

ای عشق به خانه ی دلم پا بگذار

منت بگذار و دعوتم را بپذیر

 

سال جدید

 

در حیرتم از این همه تعجیل شما

ازاین همه صبر و طول و تفصیل شما

 

ما خیر ندیده ایم از سال قدیم

این سال جدید نیز تحویل شما

 

 

اگر به خانه ی من آمدی...

 

ای کاش که درد و داغ می آوردی

یک پنجره رو به باغ می آوردی

 

وقتی که به دیدن دلم می آیی

ای کاش کمی چراغ می آوردی

 

دیدار

 

ای مرکز ثقل کهکشان دل من

خورشید بلند آسمان دل من

 

عمریست که من منتظر دیدارم

یک جمعه بیا به جمکران دل ما

 

مشق شب

 

نقطه سر سطر بچه ها بنویسید !

با خط درشت عشق رابنویسید

 

تکلیف شب شماست در دفتر دل

صد مرتبه از روی خدا بنویسید

 

ماهی ها

 

بگذار که جاودانه با هم باشند

در بستر رودخانه با هم باشند

 

از آب نگیر  ماهی عاشق را

بگذار که عاشقانه با هم باشند

 

به این گمان که شاعر هستیم

 

افسوس به دام بندگی افتادیم

در تاب و تب دوندگی افتادیم

 

یک عمر به این گمان که شاعر هستیم

از خواب و خوراک و زندگی افتادیم

 

ای شعر !

 

از ایل و تبار آشنایی هستی

از قوم و قبیله ی رهایی هستی

 

انگار که با تو نسبتی دارم من

ای شعر !به من بگو کجایی هستی

 

لبهای رقیه از عطش ...

 

بنویس که با شتاب باید برسد

فورا ببرش جواب باید برسد

 

 

لبهای رقیه از عطش خشک شده

این نامه به دست آب باید برسد

 

 

فروغ

 

این عصر که عصر ظلمت و بیداد است

شاعر همه ی رسالتش فریاد است

 

یک شاعر مرد می شناسم آن هم

بی هیچ سخن فروغ فرخزاد است

 

قطار خالی (به حسین شکر بیگی)

 

می خواهم از این شکسته بالی بروم

آهسته، شبی از این حوالی بروم

 

اکنون که بلیط مرگ در دست من است

با زندگی- این قطار خالی- بروم

 

دلم را دریاب!

 

ای عطر گل یاس !دلم را دریاب!

ای منبع احساس دلم را دریاب

 

من تشنه ی یک قطره محبت هستم

یا حضرت عباس! دلم را دریاب

 

آدم

 

ابلیس شدم برای کس خم نشدم

رانده شدم از بهشت و خم نشد

 

گفتند :برو که شاید آدم بشوی

اصلا به شما چه ؟ به جهنم !نشدم

 

 

روستای خودمان

 

این شهر که چلچراغ می روید ازاو

باغیست که درد وداغ می روید ازاو

 

باید بروم به روستای خودمان

این شهرفقط کلاغ می روید ازاو

 

نان و پنیر (تقدیم به مهر زاد)

 

آنروز چقدر باده با هم خوردیم

لب بر لب هم نهاده با هم خوردیم

 

آن روز خدا به خانه ی ما آمد

یک نان و پنیر ساده با هم خوردیم

 

هبوط

 

آن روز که من هبوط کردم به زمین

تنها سفر سکوت کردم به زمین

 

با چوب گناه رانده گشتم ز بهشت

آدم نشده سقوط کردم به زمین

 

 

باشم یا نه؟

 

من مانده ام این که بنده باشم یا نه؟

بازی بکنم برنده باشم یا نه ؟

 

با چشم خودت اشاره ای کن از دور

ای عشق بگو پرنده باشم یا نه ؟

 

 

 

 

 

با عشق هنوز ...

 

از صورتم این قافیه را بردارید

دل – این توموراضافه – را بردارید

 

با عشق هنوز زنده هستم لطفا

از روی من این ملافه را بردارید

 

 

بعد از تو

 

انگار که زیر و رو شدم بعد از تو

در چاه خودم فرو شدم بعد از تو

 

از بس به دلم دروغ گفتم بانو !

چوپان دروغگو شدم بعد از تو

 

یک روز ...

 

با عشق طلسم گرگ را می شکنیم

شب – این قفس سترگ – را می شکنیم

 

هر چند تبر به دوشمان نیست ولی

یک روز بت بزرگ را می شکنیم

 

عاشق بشوید!

 

بر هر چه به غیر عشق پا بگذارید

دست دل خویش در حنا بگذارید

 

عاشق بشوید مردم ! عاشق بشوید !

یک نام خوش از خویش به جا بگذارید

 

سکوت

 

خسته شدم از توالی زندگی ام

از این همه ماست مالی زندگی ام

انگار فقط سکوت انداخته اند

بر روی نوارخالی زندگی ام

 

شب وتنهایی وباران

 

دوبیتی

 

چراغ

 

خدایا اتفاقی مرحمت کن !

به انسان درد و داغی مرحمت کن!

 

مرید و شیخ بسیار است اینجا

خداوندا چراغی مرحمت کن!

 

غم عشق تو

 

تمام ماه و سالم را گرفته

همه فکر وخیالم را گرفته

 

نمی دانم بسازم یا بسوزم

غم عشق تو حالم را گرفته

 

تنهایی

 

غروب و غربت و دریا و قایق

شب و تنهایی و یک مرد عاشق

 

فروغ و یک جهان عصیان ودیوار

سگ ولگرد و بوف کور و صادق

 

مبادا

 

مبادا جز تعامل گفته باشم

به جز شعرو تغزل گفته باشم

 

 

زبانم لال با آن سرو قامت

اگر نازک تراز گل گفته باشم

 

من ، تو

 

-         به پایت زار خواهم زد

-         به من چه ؟

-         به هر سو جار خواهم زد

-         به من چه ؟

-         خودت را گول خواهی زد

-         به تو چه؟

-         خودم را دار خواهم زد !

-         به من چه؟!

 

 

که گوش من ...

 

دلم جز تو گرفتار کسی نیست

بجز چشم تو بیمار کسی نیست

 

مرا کمتر بترسان از رقیبان

که گوش من بدهکار کسی نیست

 

عشق تو

 

به جانم شعله ی می هم نیانداخت

بنای دوستی پی هم نیانداخت

 

مرا انداخت عشق تو به جایی

به جایی که در آنجا عرب نی هم نیانداخت

 

تا زنده هستی

 

خودت را شکل دلقک دربیاور

ادای یک عروسک دربیاور

 

 

سر هر فرصتی تا زنده هستی

برای مرگ شکلک دربیاور

 

 

دلم خوش بود

 

تمام کار وبارم شد دوبیتی

همه شام و نهارم شد دوبیتی

 

دلم خوش بود می خوانم برایت

تو رفتی زهر مارم شد دوبیتی

 

دلم...

 

نه تاب و طاقت یعقوب دارم

نه صبر حضرت ایوب دارم

 

دل دلدار من از جنس سنگ است

دلم خوش کرده ام محبوب دارم

 

آمد .نیامد

 

دلش با او کنار آمد نیامد

به پایان انتظار آمد نیامد

 

به سر چادر کشید و راه افتاد

سر قول و قرار آمد نیامد

 

پشیمانی

 

به صحرا می زنم از عشق تو یا

خودم را می کشم از دست تو تا

 

تمام عالم و آدم بدانند

پشیمانم که گفتم دوستت دا...

 

 

تصمیم

 

خبر چون سیل دنیا را گرفته

که دارا رفته سارا را گرفته

 

خودم را دار خواهم زد یقینا

دلم تصمیم کبری را گرفته

ا...

امروز ببین عشق چه ما با کرده

زود آمده هر چه را بجا جا کرده

حالا که قرار است بعشقیم به هم

مرگ آمده کفش توی یک پا کرده

ا...

این   هر چه مچاله در درونش دارد

آن    کوه نخاله در درونش دارد

اصلن نگران نباش! اینجا هر کس

یک سطل زباله در درونش  دارد

ع...

عمریست که در ستیز می بینمتان

در تاب و تب و گریز می بینمتان

ای این همه زندگی !بس است این دعوا

ای این همه مرگ!ریز می بینمتان!

ی...

یک قطره که با موج کسی پا نشدم

گم  بودم و هیچ وقت پیدا نشدم

جاماندم اگر چه عمری از هم سفران

توی چمدان هیچ کس جا نشدم.

انجیل به روایت جلیل

با پوزش از دوستانی که کتاب را خوانده اند

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

انجیل به روایت جلیل

 

مجموعه رباعی

جلیل صفربیگی

 

****

کتاب مقدس من عشق است

تقدیم به فرهاد شاهمرادیان

ای کاش تو برادر من بودی آن گاه هر جا تو را می دیدم می توانستم تو را ببوسم بدون آن که رسوا شوم تو را به خانه ی مادرم می آوردم تا در آنجا به من محبت را بیاموزی در آنجا شراب خوش طعم و عصاره ی انار خود را به تو می دادم تا بنوشی دست چپ تو زیر سر من می بود و دست راستت مرا در آغوش می کشید .ای دختران اورشلیم!شما را قسم می دهم که مزاحم عشق ما نشوید.

کتاب مقدس-غزل غزلهای سلیمان

 

********

۱

کم نامه ی خاموش برایم بفرست

از حرف پرم گوش برایم بفرست

دارم خفه می شوم در این تنهایی

لطفن کمی آغوش برایم بفرست

 

۲

خوش خط و تمیز و شیک عاشق شده است

افتاده به جیک جیک عاشق شده است

یک قلب کشیده است و تیری در آن

خودکار سیاه بیک عاشق شده است

 

۳

شب آمده است آه!ماه اینجا نیست

یک شاعر خورشید نگاه اینجا نیست

دریا خفه کرده شاه ماهی ها را

یک ماهی کوچک سیاه اینجا نیست

 

۴

من این همه از فروغ اگر می گویم

از کاهش بند و یوغ اگر می گویم

حرف دل من خدا وکیلی عشق است

من کور شوم دروغ اگر می گویم!

 

۵

تا عشق دوید از دهانم بیرون

نام تو کشید از دهانم بیرون

گفتم که به تو حرف دلم را بزنم

یک بوسه پرید از دهانم بیرون

 

۶

از این همه ابر لوس باران عزیز!

شد چهره ی من عبوس باران عزیز!

خشکید دوباره غنچه ی لبهایم

یک قطره مرا ببوس باران عزیز!

 

ترکیب (باران عزیز) از وحید امیری است.

 

۷

یک عمر فقط کهنه و نو شد دل من

در بین زباله ها ولو شد دل من

له گشت به زیر پایتان رهگذران!

در شهر شما پیاده رو شد دل من

 

۸

دل-بی تو- درون سینه ام می گندد

غم از همه سو راه مرا می بندد

امسال بهار بی تو یعنی پاییز

تقویم به گور پدرش می خندد

 

۹

از دست زمانه تیر باید بخوری

دائم غم ناگزیر باید بخوری

صد مرتبه گفتم عاشقی کار تو نیست

بچه!تو هنوز شیر باید بخوری

 

۱۰

عمری است که مشت بر درم می کوبند

پا بر سر و روی باورم می کوبند

مشتی کلمه مدام از شب تا صبح

انگار که میخ در سرم می کوبند

 

۱۱

با حوصله کیف و چمدانم را بست

-انگار که دست و پای جانم را بست-

گفتم که بگویم چقدر دوس...ولی

با بوسه ی محکمی دهانم را بست

 

۱۲

بنویس که عشق آخرم باران است

این چتر همیشه بر سرم باران است

بگذار که پاک آبرویم برود

بنویس که دوست دخترم باران است

 

۱۳

نه سیب نه گندم است بین من و تو

بین من و تو گم است بین من وتو

این عشق که دیگران از او می گویند

یک سوءتفاهم است بین من و تو

 

۱۴

در دور و برم چقدر یخ ریخته اند

بر روی سرم مور و ملخ ریخته اند

در دور و برم پزشک قانونیها

دنبال دلیل و سر نخ ریخته اند

-دیروز غروب من خودم را کشتم-

 

۱۵

بر نیمکت شکسته ای در باران

در دست تو چتر بسته ای در باران

باران باران باران باران باران

تنها تنها نشسته ای در باران

 

۱۶

لطفن دو سه سطر زندگی قرض بگیر

لای کلمات مرده را درز بگیر

نگذار به مردن دلم بو ببرند

این شاعر مرده را خودت فرض بگیر

 

۱۷

برای سید علی میر افضلی

این شعر چه نقش و آب و رنگی شده است

انگار که حک به روی سنگی شده است

بیت لب من به روی بیت لب تو

به به! چه رباعی قشنگی شده است

 

۱۸

خورشید نشسته بر در چشمانت

زانو زده در برابر چشمانت

با بار ستار ماه لنگر زده است

در ساحل سبز بندر چشمانت

 

۱۹

شب گم شده در سیاهی چشمانت

شد رود ستاره راهی چشمانت

قربان نگاه تو که اقیانوسی

افتاده به تور ماهی چشمانت

 

۲۰

می آیی و آب می شود تب هایم

مهتاب تمام می شود شب هایم

لب بر لب تو گذاش...بیدار شدم

طعم گس بوسه می دهد لب هایم

 

۲۱

وقتی (به سلامت )است روی لب تو

انگار قیامت است روی لب تو

لب بر لب تو ... دوباره بر می گردم

این بوسه امانت است روی لب تو

 

۲۲

انگار که در سرم تکاپویی هست

آشفتگی و شور و هیاهویی هست

چندی است که سخت از خودم می ترسم

در جیب کتم همیشه چاقویی هست

 

۲۳

عمری است شبانه روز لبهایت را...

لب باز نکن هنوز لبهایت را...

نه! سیر نمی شوم به چندین بوسه

بر روی لبم بدوز لبهایت را

 

۲۴

من بی تو... مگر...مگر منی بی تو هست

از زندگی بدون تو شستم دست

می خواستم از دست خودم بگریزم

مرگ آمد و بند کفشهایم را بست

 

۲۵

برای فرهاد صفریان

با تور دلم زود تو را می گیرم

از خاطره ی رود تو را می گیرم

ای ماهی آبهای روشن ای عشق!

از آب گل آلود تو را می گیرم

 

۲۶

در دفتر شعر من صدا پنهان است

یک رود پر از ستاره در جریان است

من در سر خود ابر زیادی دارم

جیب کلمات من پر از باران است

 

۲۷

دریا به سرش زده پری می رقصد

ناهید کنار مشتری می رقصد

بانو تو مگر چه کرده ای با عالم

با عشق تو رود بندری می رقصد

 

۲۸

تا از لب تو شنید بوسه بوسه

از روی لبم پرید بوسه بوسه

پس کی تو مرا...؟کی تو مرا...؟ کی تو مرا...؟

جانم به لبم رسید بوسه بوسه

 

۲۹

عشق آمد و ناگهانی از بوسه نوشت

یک آیه ی آسمانی از بوسه نوشت

با قرمز لبهای قشنگت تا صبح

بر روی لبم رمانی از بوسه نوشت

 

۳۰

امروز خراب دیشبم از بوسه

لبریز حرارت و تبم از بوسه

بر روی لبم بدوز لبهایت را

امروز که من لبالبم از بوسه

 

۳۱

تا خرخره دفن می کنم شعرم را

در خاطره دفن می کنم شعرم

من شعر برای تو سرودم اما...

و چند سطر موزاییک می کشم رویش

 

۳۲

برای عبدالرحیم سعیدی راد

در حق دلم چه کار خوبی کردم

با ماه و ستاره پایکوبی کردم

با بوسه تمام دوستت دارم را

بر روی لب تو خالکوبی کردم

 

۳۳

برای سیامک بهرام پرور

می لرزم و ضعف دید دارم دکتر

مجنونم و شکل بید دارم دکتر

لبهای من از تب جنون می سوزند

بوسیدگی شدید دارم دکتر

 

۳۴

باد آمد و رخنه کرد در باورها

پاییز وزید در رگ دفترها

بر روی ترانه های من بسته شدند

درها درها درها درها درها

 

۳۵

شاید من و تو به هم نباید برسیم

تا نوبت ما هم به سر آید

برسیم

روزی من و تو به هم

خدا می داند

شاید

شاید

شاید

شاید

برسیم

 

۳۶

خسته شدم از دست جلیلی که منم

از شاعر هیچ زن ذلیلی که منم

با جادوی عشق کاش گنجشک شوم

بیزارم از این کروکودیلی که مننم

 

۳۷

زیبایی تو خواب مرا ریخت به هم

آرامش مرداب مرا ریخت به هم

زیبا تر از آنی که تحمل بکنم

زیبایی ات اعصاب مرا ریخت به هم

 

۳۸

کم زندگی مرا نمایش بدهید

تابوت برای من سفارش بدهید

باید بروم گور خودم را بکنم

لطفن دو سه سطر مرگ را کش بدهید

 

۳۹

امروز بیا چکامه ات را بنویس

با دست خودت ادامه ات را بنویس

حالا بلدم چطور بازی بکنم

ای عشق! تو فیلم نامه ات را بنویس

 

۴۰

یک بار نه صد بار نه هر بار نفهمید

انگار نه انگار... نه! انگار نفهمید

فریاد زدم داد زدم دوستتان دا...

یک عمر به در گفتم و دیوار نفهمید

 

۴۱

با الهام از شعری از ساغر شفیعی

سردم شده است و از درون می سوزم

حالا شده کار هر شب و هر روزم

تو شعر مرا بپوش سرما نخوری

من دکمه ی این قافیه را می دوزم

 

۴۲

سی ساله شدم هنوز کودک هستم

 هم بازی باد و بادبادک هستم

عاشق بشوم؟ نه! بچه ها منتظرند

من مادر چند کفشدوزک هستم

 

۴۳

بیهوده در اضطراب ماندیم همه

در تاب و تب و عذاب ماندیم همه

این ساعت زنگ خورده هم زنگ نزد

عشق آمد و رفت و خواب ماندیم همه

 

۴۴

یک عمر به اشتباه دعوا کردیم

شیطان و من و گناه دعوا کردیم

آدم شده بودم و نمی دانستم

عمری سر یک کلاه دعوا کردیم

 

۴۵

 

با دیدن تو دست و دلم می لرزد

زیبایی تو چقدر وحشتناک است

انگار که چاره ای ندارم دیگر

دختر!پدر تو بود چوپان می خواست؟

 

۴۶

من آمده ام که با تو راهی بشوم

آنی که تو از دلم بخواهی بشوم

دریا بغلم کن! بغلم کن دریا!

می خواهم از این به بعد ماهی بشوم

 

۴۷

گیسوی تو قصه ای پر از تعلیق است

جمعی است که حاصلش فقط تفریق است

موهات چلیپایی و ابرو کوفی

خط لب تو چقدر نستعلیق است

 

۴۸

پیداست به زور وزن لبخند زده

تا قافیه و ردیف را بند زده

این شعر به سردخانه باید برود

بدجور درون شاعرش گند زده

 

۴۹

صید قزل آلا در آمریکا-ریچارد براتیگان

از گردنه های شعر بالا رفتم

بالا بالا بالا بالا رفتم

یک بچه غزل به تور من خورد فقط

ناچار به صید قزل آلا رفتم

 

۵۰

امشب شده آن شبی که باید بزنی

این جام لبالبی که باید بزنی

گیرم که نریزد لب تو خونم را

از خون دلم لبی که باید بزنی

 

۵۱

بی دغدغه هم چنان تو را می بوسم

بی بوسه عزیز! در خودم می پوسم

آن قدر به بوسه ی تو محتاجم که

یک قافیه در میان تو را می بوسم

۵۲

مصراع نخست: من تو را می بوسم

در مصرع بعد هم تو را می بوسم

ایراد ندارد! به کسی چه؟اصلن

شعر خودم است من تو را می بوسم

 

۵۳

دل می شود از تو قرص با یک بوسه

احوال مرا بپرس با یک بوسه

لبهای تو نسخه ی مرا پیچیدند

صبح و شب و ظهر قرص با یک بوسه

 

۵۴

راهم راهم راهم راهم راهم

گم گم گم گم گم گم گم در راهم

من آبروی رباعی ات را بردم

خیام! من از تو معذرت می خواهم!

 

 

 

 

ا...

ای عشق اسیر بازی ات هستم من

عمری است که گیر بازی ات هستم من

هر شکل که خواستی مرا می سازی

انگار  خمیر بازی ات   هستم   من!

م...

ما با تو که روبه رو شدیم آقا جان!

پیش تو بی آبرو شدیم  آقا جان!

خواندیم تو را و خودمان خوابیدیم

چوپان  دروغگو  شدیم  آقا  جان!

چ...

چندی است دلم به کوچه ی عقل زده است

-دیوانه چه داند که چه خوب و چه بد است؟-

عشق تو به غیر درد سر نیست ولی

قربان سری که درد کردن بلد است

ن...

نه شرم و حیا نه عار داریم از تو

اما گله بی شمار داریم از تو

ما منتظر تو نیستیم آقا جان!

تنها همه انتظار داریم از تو