برف آدم
از اول خط رسیده ام به پایان
ازمرگ مرا ساخته گرم و سوزان
هر قطره ی برف تن من خورشیدی است
برف آدمی ام که پرم از تابستان
+ نوشته شده در 2015/12/21 ساعت 7:45 توسط جليل صفربيگي
|
از اول خط رسیده ام به پایان
ازمرگ مرا ساخته گرم و سوزان
هر قطره ی برف تن من خورشیدی است
برف آدمی ام که پرم از تابستان
راه تو به اینجا که نشستم بخورد
چشم مستت به من که مستم بخورد
چاه نفتی معطل کبریتم
کافی است که دست تو به دستم بخورد
برپشت من است سنگ بسیار از کوه
شد سینه ی خسته ام تلنبار از کوه
مشغول فرار کندنم در دل خود
مانند فرار کردن غار از کوه
آه از دل بی عاطفه ی سنگی تو
سازی نزدم جز به هماهنگی تو
سلول به سلول وجودم غم توست
تنگ دل من نشسته دلتنگی تو
در پوست من برو مرا ویران کن
از رگ های من آتش آویزان کن
تاکی هستم که در خودم یخ زده ام
سرمای مرا بگیر تابستان کن