برف آدم

از اول خط رسیده ام به پایان

ازمرگ مرا ساخته گرم و سوزان

هر قطره ی برف تن من خورشیدی است

برف آدمی ام که پرم از تابستان

هزج

راه تو به اینجا که نشستم بخورد

چشم مستت به من که مستم بخورد

چاه نفتی معطل کبریتم

کافی است که دست تو به دستم بخورد

غار

برپشت من است سنگ بسیار از کوه

شد سینه ی خسته ام تلنبار از کوه

مشغول فرار کندنم در دل خود

مانند فرار کردن غار از کوه

دلتنگی های جلیل

آه از دل بی عاطفه ی سنگی تو

سازی نزدم جز به هماهنگی تو

سلول به سلول وجودم غم توست

تنگ دل من نشسته دلتنگی تو

در پوست من برو

در پوست من برو مرا ویران کن

از رگ های من آتش آویزان کن

تاکی هستم که در خودم یخ زده ام

سرمای مرا بگیر تابستان کن