ب...

بگذار که مشکلات را درک کنی

تا لذت کیش و مات را درک کنی

زحمت بکش این پیاز را پوست بگیر

تا فلسفه ی حیات را درک کنی

ب...

بی تو شده ام دوباره با مرگ شریک

بازیگر این زندگی سخت کمیک

این آف خداحافظی من با توست

دیوانه ی تو:جلیل تو: ماچ!کلیک!

السلام عليك يا ابا عبدالله(ع)

1

اي خون به رگ دويده ي عشق! حسين!

خورشيد به خون تپيده ي عشق حسين!

در دشت  عطش   لبان   تفتيده ي   درد

در تشت  سر  بريده ي عشق حسين!

 

۲

چرخيد خداوند به دور  سر تو

زد بوسه به پاره پاره ي پيكر تو

والله كه كشتي نجات همه است

گهواره ي كوچك علي اصغر تو

 

۳

شد قطع دو دست نازنينت عباس!

جز عشق مگر چه بود دينت عباس؟

در ياوري عشق برون آمده بود

دستان خدا از آستينت عباس!

 

۴

ديدم كه كنار ساحلم...اما نه!

يك لحظه از عشق غافلم ...اما نه!

ار عشق ببين كه در هواداري تو

دستم كه بريده شد دلم اما نه!

 

۵

عمريست اگرچه پيش رويت خجلم

با عشق تو آميخته است آب و گلم

هرچند شبي دراز دارم در پيش

پيش قمر تو سخت قرص است دلم

 

۶

اين اشك كه در مشك دلم مي زايد

يك روز گره ز كار من بگشايد

روزي كه بريد دست من از همه جا

عباس به دستگيري ام مي آيد

 

۷

دستان بريده نعش بي سر دجله

تنها و غريب و بي برادر دجله

يك سوي حسين و سوي ديگر عباس

يك چشم فرات و چشم ديگر دجله

 

۸

در پيش تو عشق مشق غيرت مي كرد

غيرت به شجاعتت حسادت مي كرد

از عرش خدا به كربلا آمده بود

با دست بريده ي تو بيعت مي كرد.

السلام علیک یا ابا عبدالله(ع)

....

 

نام تو قلم روی اساطیر کشید

ایمان تو مرگ را به زنجیر کشید

 

قرآن مجسمی  که آیاتت را

در کرب و بلا خدا به تصویر کشید

 

لب تشنگی تو سنگ را آب نمود

هرم لبت آب را به تبخیر کشید

 

عالم همه در سر شهودت ماندند

کار همه ی خلق به تفسیر کشید

 

ای مظهر ایستادگی داغت را

باید که نشست و یک دل سیر کشید

 

امروز ببین که در هواداری تو

شعر آمد و از نیام شمشیر کشید

 

ای خون خدا در رگ تاریخ  تو را

باید که برون از این تعابیر کشید

 

تو پرچم افراشته ی توحیدی

با مرگ نمی توان تو را زیر کشید.

 

پ...

پاییز چقدر دوستت دارم ریخت

یک ریز چقدر دوستت دارم ریخت

فنجان شکسته ی دلم در دستت

بر میز چقدر دوستت دارم ریخت

ت...

تا عشق درون دل من پهلو زد

مرگ آمد و در برابرم زانو زد

ناگاه کلاهم سر من را دزدید

تنهایی ام از پشت به من چاقو زد.

م...

من در جهت خلاف بودم که تو  هم

سر در گم این کلاف بودم که تو  هم

معلوم نشد که از کجا آمده ام

من زیر همان لحاف بودم که تو هم...

****

تحشیه!!

من بازی بلد نیستم همیشه بازی می خورم!این بار هم مثل همیشه.از سیامک بهرام پرور عزیز-عبدالرحیم سعیدی راد گرانقدرو حدیث لزرغلامی  بزرگوار و جادی گرامی ممنونم که بنده رو قابل دانستند و دعوت کردند به بازی.

۱- من گیاه خوارم!! گوشت رو از هیچ نوعش -بری-بحری- سمایی- نمی خورم.از ترشیجات به شدت بدم میاد.هیچ نوع ساندویچی نمی خورم و....!

۲-  معلم ریاضی هستم!و به کشاورزی و درخت و گل و گیاه بسیار علاقه دارم.پارسال یک مزرعه اجاره کردم و هر چه دلم خواست کاشتم!بیشتر از همه گوجه کردی!!!-من بدون گوجه کردی می میرم!

۳-تا سه -چهارسال پیش از رباعی خوشم نمی آمد!!

۴-چند سالی دنبال علوم غریبه!!!بودم

۵-دلم می خواهد چند وقتی را دور از شهر و دیار و آدم و ماشین و برق و تلفن و..... زندگی کنم و حتمن حتمن یک روزی فرار خواهم کرد!!!!

من هم حسین شکربیگی- نورمراد رضایی-مهدیه-عبدالرضا شهبازی و میر علی صالحی را دعوت می کنم به بازی.

س...

سرد است تبی که در تنم افتاده

نام چه کسی از دهنم افتاده؟

یک روز یقینن خفه ام خواهد کرد

دستی که به دور گردنم افتاده

ر...

رفتن ...به امید و  آرزویی رفتن

برگشتن و باز رو به سویی رفتن

گاهی همه ی زندگی ما خوابی است

در فاصله ی دو دستشویی رفتن

 

م...

من قرعه به نامم از ازل افتاده

یک مرد همیشه در هچل افتاده

در عشق تو بدجور گرفتار شدم

مثل مگسی که در عسل افتاده!

ب...

بگذار که از تنم خودم را بکنم

در بهت و سکوت گردنم را بزنم

حالا شده ام خودِ خود ِ تنهایی

لطفن سر ِ مرگ را بچسبان به تنم.

ک...

کم  روی  سر  سکوت  آوارم  کن

یک  بار  دگر  به  شعر  وادارم  کن

می خواهم از این شعر به شهری بروم

یک  پلک به   صبح مانده  بیدارم  کن

سلام

با عذرخواهی از دوستانی که سر می زنند و فرصت پاسخگویی به محبت هایشان را پیدا نکرده ام.چند وقتی است گرفتارم!!-مشغول کار گلم-انشاءالله به زودی از خجالت دوستان در می آیم.

 

ش...

شعر آمد و از شهر تب و تابم برد

با خویش به دریاچه ی مهتابم برد

دریاچه چه لالایی ماهی می خواند

آرام  در  آغوش  خدا  خوابم  برد .

ب....

برخاست که از عمق گلو پارس کند

در آینه های رو به رو پارس کند

باید که به سایه ی خودش گیر دهد

وقتی که سگی نیست به او پارس کند

د...

دائم غم تازه پیش باید بکشی

هی دایره دور خویش باید بکشی

ای زندگی سگی ولم کن! تا کی

مردار مرا به نیش باید بکشی؟

م...

مانند علف های لب مردابیم

خوابیم و همیشه تا کمر در آبیم

مرگ آمده است زندگی صید کند

ما هم که همه کرم سر قلابیم

ب....

با برگ (بلوط )پیر قنداقم کرد

با شیر پلنگ و شیره ی (ون) پرورد

تا زاده شدم ناف مرا سنگ برید

من را پدرم کوه به دنیا آورد

م...

من از سر شعر دست اگر بردارم

شاید سر راحت به زمین بگذارم

خوابم که نمی برد به این زودی ها

باید  دو  هزار  گرگ  را  بشمارم.

م...

من سر به تنم زیاد بود از اول

شالوده ام از تضاد بود از اول

ابعاد مرا عشق به هم ریخته بود

روحم به تنم گشاد بود از اول

م...

من حاصل خلق و زایش او هستم

در  معرض  آزمایش  او هستم

از پیش همیشه نقش  من معلوم است

(آدم بده)ی  نمایش  او  هستم

د....

در شعر خود اعتراض می کاشت جلیل

هی پنجره های باز می کاشت جلیل

میلیونر  شهر  می شد  امروز   اگر

جای  کلمه  پیاز  می کاشت  جلیل !

ی....

یک آینه ی اسیر شکلک شده ام

پیش تو هزار بار کوچک شده ام

از حافظه ات چه زود پاکم کردی

یک آی دی سوخته ی هک شده ام

***

نقد داوود ملک زاده بر (انجیل به روایت جلیل) -روزنامه اعتماد ملی

ن...

ناگاه سراسیمه سر آمد دریا

موجی زد و از خودش در آمد دریا

دنبال بنفش آبی چشمانت

عریان به میان بندر آمد دریا

پ

 

پایان تاریخ

فلسفه

انسان

پایان پایان را اعلام کرده اند

-من دارم برای چه کسی شعر پست مدرن می گویم؟-

عجب مدینه ی فاضله ایست

نمی دانم

سر به کدام خیابان بگذارم

که جناب افلاطون

یقه ام را نچسبد

اصلن به من چه که نیچه چه در دهان زرتشت گذاشته است

من هم که سر از هیچ در نمی آورم

پایان شعر را اعلام می کنم

دیرم شده

باید

برای ارسطو

مای بی بی بخرم!

***

 

پانویس!:

ارسطو:پسرم

نمک!

نمک!

وقتی نمک زندگی یک شاعر

زخم است فقط از اولش تا آخر

دیگر به چه چیز تو دلش خوش باشد

ای زندگی!پیرمرد خنزر پنزر!

.....

...

شاید دل اگر مقابلش سد می شد

در رفتن از این شهر مردد می شد

ریلی که قطار را از اینجا می برد

از داخل چشمهای من رد می شد

برای داوود هوشنگ

 

من در خم پیچ و تابهایم ماندم

کور گره طناب هایم  ماندم

تو رفتی و عشق بال پروازت داد

من در گل و لای خوابهایم ماندم

!

!

ناگاه به یک نگاه بیرون آورد

می خواست که...اشتباه بیرون آورد

آن شعبده باز پیر یک روز مرا

از داخل این کلاه بیرون آورد!

ت...

ت...

تاریکم و شب از دل من می جوشد

-تکرار به تکرار خودش می کوشد-

تکراری ام آنقدر که حالا  دیگر

پیراهنم از حفظ مرا می پوشد!

...

هی!با توام!آی زندگی! کر خودتی!

ساده دل و خام و زود باور خودتی

بیهوده نکوش  تا مخم  را  بزنی

عاشق بشوم؟ نه جان من!خر خودتی!

***

((اسکیموها برای برف ۵۲ کلمه ی مختلف دارند چون برف برایشان مهم است.فکر می کنم ما هم  باید در ارتباط با عشق چنین باشیم.))

مارگارت آتوود