ن....
ن...
نمی دانم فردا را نوشته ای یا نه؟
بگذار فردا مال ما باشد
بگذار همین طور سفید سفید بماند
چیزی در صفحه ی فردا ننویس
بگذار زنم فردا را از کیفش بیرون بیاورد
پهن کند وسط هال
دورش بنشینیم
زنم کتلت درست کند
با هم بخوریم
دور کتلت ها سوخته است ...
به رویش نیاوریم
خدایا
فردا را به ما بده
بگذار پازل روز را ما بچینیم
روز را از نو بنویسیم
می خواهیم فردا هیچ شنبه باشد
خدایا
فردا را خودت خدا باش
بگذار دور هم باشیم
یک فردا را فقط باش
حتی اگر شده خدا هم نباشی
+ نوشته شده در 2013/9/30 ساعت 21:55 توسط جليل صفربيگي
|
-3/11/1353-ایلام.دبیرریاضی-((من رمز پیروزی را نمی دانم ولی رمز شکست این است که سعی کنی همه را راضی کنی)) من هم مثل بسیاری دیگر از شاعران این کشور در حال تجربه کردن هستم.آثاری دارم که سرشار از ضعف و ایرادند.اهل تعارف نیستم و توانایی ها و ناتوانایی هایم را تا حدود زیادی می دانم .از نقد و نظر دوستان هم استقبال می کنم.استاد!!نیستم و خودم دنبال استاد خوب می گردم.دهاتی ام و علاوه بر معلمی شغل شریف کشاورزی راهم دوست دارم.اینجا محلی است که تجربه هایم را با دوستان دیگر به اشتراک می گذارم.جز اینجا هر شعری یا نوشته ای از من منتشر شود مستند نیست مگر اینکه از اینجا با ذکر نشانی برداشت شده باشد این هم ایمیل من:jalil313@yahoo.com