خ
خ...
خورشید که با چراغ از اینجا رد شد
انگار که یک کلاغ از اینجا رد شد
شب حاکم مطلق جهان است اینجا
روز از سر اتفاق از اینجا رد شد
خ...
خورشید که با چراغ از اینجا رد شد
انگار که یک کلاغ از اینجا رد شد
شب حاکم مطلق جهان است اینجا
روز از سر اتفاق از اینجا رد شد
مرگ
چه سخت است
زندگی کردن
در شش میلیاردنفر
***
نقد سامان بختیاری عزیز بر شترها از فینیقیه شیشه آورده اند .روزنامه اطلاعات اول شهریور ۹۰
شعر كوتاه به عنوان يك آن
نگاهي به مجموعه شعر «شترها از فينيقيه شيشه آورده اند»!/سروده جليل صفر بيگي
سامان بختياري
جليل صفربيگي را اين روزها بيشتر با رباعياتش ميشناسيم. رباعياتي که توانسته است ساختار ذهني مخاطب را به هم بريزد و نوع ديگري از مقوله شعر کوتاه، در قالب کلاسيک را به منصه ظهور برساند. آنچه که در سالهاي اخير از صفربيگي ديدهايم، ذهن موجز و خلاق اين شاعر است که با رويکردي کوتاه توانسته است مفاهيمي بزرگ را انتقال دهد. مفاهيمي که گاه براي پرداخت به آنها بايد صفحاتي را سياه کرد؛ اما صفربيگي توانسته است با پرورش دادن ذهن خود مفاهيم شاعرانه را در قالبهايي کوتاه در مسير ذهنيت به عينيت، ساده و بيتکلف به مخاطبانش برساند.
با اين مقدمه به سراغ آخرين مجموعه منتشر شده توسط صفربيگي ميرويم.
مجموعه اي که در سال 90 از سوي انتشارات فصل پنجم روانه بازار شعر شد. مجموعه اي با عنوان«شترها از فينيقيه شيشه آورده اند». بر خلاف هميشه اين بار صفربيگي کوتاه سرايي و موجز نويسي را در کالبد شعر سپيد ريخته است تا اثبات کند که وي بدون توجه به قالب کارها صرفاً آمده است تا شعر بسرايد و همين کافي است که مخاطب، کتابهاي او را در دست بگيرد و تا پايان زمين نگذارد.
آنچه که در اين مقال بدان پرداخته ميشود اشارتي است بر شعر کوتاه ــ ومشخصاً سپيد کوتاه ــ که اين روزها تعاريف و تزهاي متعددي براي اين قالب شعري در ميان است و هر کس به يمن ترکيب تئوريها و نظريات مختلف در پي ارائه نوع ديگري از شعر کوتاه است. اما ديدگاهي که در اين نوشتار آمده است، تنها نگاه به شعر کوتاه به عنوان يک آن (لحظه ) است که مخاطب ميتواند در اين يک لحظه درنگ کند، آبي به صورت بزند و بعد به راهش ادامه دهد.
اين مجموعه در بر گيرنده 60 سپيد کوتاه است از آخرين سرودههاي شاعرش که انتخاب تعداد شعرها نيز به نوعي بيانگر زيرکي و رندي شاعر است. انتخابي کاملاً آگاهانه.60 شعر ياد آور60 دقيقه يا همان يک ساعت است.
در واقع صفر بيگي ميخواهد با تقسيم بندي شبانه روز، تنها يک ساعت آن را بيان کند. يا همان 60 دقيقه نخست را که آغاز روز است همان گونه که ميسرايد:
صبح علي الطلوع رفتهاي / شترهايي که از فينيقيه شيشه آوردهاند/ در دلم رم ميکنند/ بايد جايي خيلي دور/ کسي نام تو را برده باشد/ رفتهاي / و اين کاروانسرا را با خودت بردهاي / غروبها / مادياني در من سقط ميکند/ (ص 57)
همانطور که ميبينيد، صبح علي الطلوع آغاز همان شبانه روزي است که شاعر در قالب 60 دقيفه ميخواهد زندگي را مرور کند و در اين مرور مخاطب را با خود ببرد. صفر بيگي در تمامي مجموعههايش، بالاخص در اين مجموعه، به دنبال آني است که بتواند حسرت يا لذتي را به مخاطبش يادآوري کند و تنها لحظات را در مينوردد. او در پي اين است که در يک سطر بتواند زندگي را با تمام بزرگي و بلندي اش جا بدهد.
آنچه که در زندگي مدرنيزه شده و تکنولوژيکي انسان امروزين ديده ميشود، مقوله زمان است. مقوله اي که بيرحمانه کمياب و جبران ناپذير است. مقوله اي که جهان با آن از خواب بر ميخيزد و دوباره از پي تلاش بيوقفه به خواب ميرود. همين امر به تنهايي ميتواند دليلي باشد بر اين که انسان هزاره سوم، انساني فشرده با کمپلکسي
نا شناخته است. حال که هر دقيقه ميتواند براي انسان مدرن دنيايي عظيم در خود داشته باشد، صفربيگي در صدد آن است تا همين کمپلکس فشرده را در دقيقه اي با شعر آشتي دهد تا شايد براي لحظه اي هر چند کوتاه، همين انسان پر مشغله، نفس راحتي بکشد و يک لحظه از پنجره اتاق کار يا اتومبيلش و يا اتوبوس به بيرون نگاه کند و از اين همه هياهو براي يک لحظه، فقط يک لحظه بيرون بپرد.
در اين ميان، صفربيگي با رويکردي ميني مال (البته در سطور و نه در تأويل) به سرايش شعرهايي ميپردازد تا مخاطبش در هر جايي که هست کتاب را در دست بگيرد و حتي هنگام رانندگي نيم نگاهي به آنها بيندازد؛آنگونه که ميگويد:
به تو فکر ميکنم و / پشت فرمان ماشينم هستم / مردي به تو فکر ميکند و / از خيابان رد.../ چه تصادف قشنگي / (ص 33)
تم اصلي و بک گرا ند اين مجموعه، عشق است. در واقع پس زمينه غالب شعرهاي اين مجموعه را عشق تسخير کرده است. در جايي اين پس زمينه به چشم ميآيد و برجسته ميشود و در جايي کمرنگ در پس شعر ميخوابد؛ اما هيچگاه محو نميشود. شاعر با بيان مکرر اين عشق، معجوني شيرين را به مخاطبش ميخوراند که ذهن در برخورد اوليه با اين سوژه سريعاً احساس عشقي مشترک را با تمام وجودش لمس ميکند. او آنچنان اين دوست داشتن را به رخ ميکشد که خواننده احساس ميکند چقدر براي دوست داشتن اطرافيانش تأخير کرده است. آنچنان که شاعر در تقديمي اول مجموعه اين گونه خطاب به همسرش مينوسيد:
«فردا براي گفتن دوستت دارم دير است.»
و يا اين دوست داشتن را در لحظه لحظه زندگي تکرار ميکند تا به ياد داشته باشيم که هر ثانيه ميتواند لبريز از دوست داشتني باشد که ما در زندگي روزمره، غبار فراموشي را به رويش
ريخته ايم:
تيک / دوستت دارم / تاک / دوستت دارم / تيک / دوستت دارم /تاک / دوستت دارم /تيک تاک / تيک تاک / دوستت دارم / دوستت دارم / درمن / بمب ساعتي کار گذاشته اي / (ص 30)
و اين همان لحظاتي است که ميتواند به انفجار حسي بدل شود و همزمان با خواندن اين شعر، مخاطب احساس ميکند كه زمان چقدر براي دوست داشتن کم است.
اين شعرها اگر چه کوتاهند و در نگاه اول فرصتي براي تأويلهاي گوناگون را به مخاطب نميدهند، اما با کميدقت، پي به ديناميک بودن و جاري بودنشان ميبريم.
صفربيگي با زيرکي خاصي توانسته است با استفاده از اقتصاد کلمه و رعايت اصل محدوديت منابع(کلمه) به توليد بهينه محصول (شعر) در قالب سطوري زيبا و
تکان دهنده دست بزند و در هر شعر با نگرشي خاص و کمک گرفتن از اهرمي در خور، مخاطب خود را اغنا کند. گاه با نگاهي آرکاييک، دردي کهنه را به تصوير ميکشد و گاه با کنشي تاريخي واکنشي نوستالوژيک را در مخاطب خود به وجود ميآورد.
در چشمهايت / جنگجويي مغول کمين کرده / جرأت نميکنم/ دوستت نداشته باشم / (ص 9)
و يا:
غاري يک نفرهام / در طبقه دوم آپارتمـــاني / در محلهاي شلوغ / صبحها / بيرون ميزنم از خودم /دنبـــال کوهي که جا براي غاري يک نفره داشته باشد/ شبها / بر ميگردم به خودم / آتش روشن ميکنم / و روي ديوارههايم / طرحي ميکشم /از معشوقه اي که ندارم / (ص 52)
در اين شعر تراژيک، چه تلخ تنهايي انسان مدرن را در غار عزلت جامعه نشان ميدهد. اين تنهايي انسان امروزين در شعرهاي ديگر هم بيان ميشود. گاه با کمک همزاد پنداريهاي زيبا اين تنهايي کم کم جا در دل تمام مخاطبان خودش باز ميکند؛ به طوري که بعد از پايان شعر، ترس از اين تنهايي خوره مانند درون مخاطب را ميجود.
اتاقي دو نفره ام / در مسافر خانه اي متروک / در شهـــري دور افتـــاده / سالهاست / پاي هيچ مسافري به من باز نشده / موريانهها / مشتريان هميشگي تختهايم هستند/ (ص 18)
گاه شاعر از سينما هم مدد ميگيرد يا بهتر است بگوييم از امکانات سينما؛ آنجــــايي که خود را يک بدلکار حرفه اي خطاب ميکنـــد، اما اين بار اين بدلکاري به اتکاي سناريويي از پيش تعييـــن شده نيست. بلکه عشق به خودي خود توانسته است شاعـــرش را دچار مخاطراتي روزمره کند و اين درست همان هنري است که شاعر توانسته است خواننده را به ديدن شعرش دعوت کند.
از پلهاي زيادي پريده ام / در رودخانههاي بسياري غرق شده ام / بارها / شاخ به شاخ شده ام با زندگي / بارها / گلوله خورده ام / بارها / مرده ام / عشق از من يک بدل کار حرفه اي ساخته است. (ص 23)
گاه صفر بيگي به سادگي هر چه تمامتر از يک تقابل دو سويه ميان دو مفهوم کلي مثل زندگي و جهان جمعيتي به يک مفهوم کليتر مثل مرگ ميرسد. در واقع بدون آن که رابطه اي دودويي ميان دو واژه زندگي و مرگ برقرار کند، از زندگي به مرگ ميرسد و اين همانهايکوي مرگي است که ميسرايد:
چه سخت است / زندگي کردن / در شش ميليارد نفر/ ( شعر چهل و پنج ص 56)
بخشهاي پاياني مجموعه از موضوع مستقيم عشق فاصله گرفته و به دو مقوله فقر و جغرافياي بومي شاعر ميپردازد. صفر بيگي در اين شعرها فقر را به سادگي بيان ميکند. بياني ملموس و به دور از هرگونه پيچيدگي با تصاويري شفاف، فقر را به رخ هر خوانندهاي ميکشد تا اين معضل اجتماعي هميشه در ديدمان باشد و براي جلوگيري از کدر شدن خاطرمان چشم به روي اين واقعيت نبنديم.
خورشيد / هر روز / ديرتر ازپدرم بيدار ميشود/ اما / زودتر از او به خانه بر ميگردد/ (ص 59)
پشت سر من / خواهران و / برادرانم / دنبال چيزي براي خوردن / لوکوموتيوي / با 5 واگن خالي / هر لحظه / ممکن است / از ريل خارج شويم /
(ص 55)
گاه با تشخص بخشيدن به اشيا ء صفربيگي حسرت مردمان گرسنه را فرياد ميزند تا شايد کسي صدايشان را بشنود.
بيچاره چاقوي آشپز خانه ما / در تمام عمرش / فقط پياز و سيب زميني پوست کنده / و مهيج ترين صحنه زندگياش / بريــــدن چند تکه کالباس است / گوشه آشپزخانه / در آرزوي بوسيـــدن گلوي گاوي نر / قوچي وحشي / يا دست کم / مرغ پا کوتاه زهوار در رفتــــهاي / ميپوسد / (ص 58)
بخش پاياني مجموعه به مختصات جغرافيايي شاعر ميپردازد. به همان خاکي که شاعر از آن پا گرفته و باليده
( ايلام ). او با نماد گرفتن بلوط که اسطوره زاگرس نشينان است، دردها و رنجهاي مردمانش را فرياد ميزند. گاه آن چنان دلتنگ نابودي و تباهي خاکش ميشود که با حسرتي تلخ ميسرايد:
آهاي بلوط پير/ حيف است / از تو مبل بسازند / در تو چقدر تنبور زار ميزند/ (ص 63)
و گاه:
با ريشههايت بر دوش /برگهايت در آغوش / کجا ميروي عمو بلوط / اگر تو نباشي / خاک هم از اينجا ميرود/ (ص 62)
و گاه بريدن از طبيعت و پشت پا زدن به سنتهاي پيشين را باري ميداند بر گردهاي بلوط پير:
گاو صندوقي بر پشت / بالا ميرود از پلههاي ساختماني ده طبقه / بلوط پير / (ص 66)
و اما پايان بندي کتاب به عارضهاي تلخ اختصاص مييابد که سالها تيتر اول اخبار رسانهها بود: خود سوزي. که سالها بسياري از مردم اين شهر را در کام خود فرو برده بود.
آتش / از تني به تني ديگر /اينجا هر روز المپيک است / يکي اين مشعل را از ايلام بگيرد /(ص 70)
در واقع او با اشاره به رويداد جهاني المپيک با طنزي تلخ،ميزباني هميشگي شهر خود را براي اين خودسوزي معترضانه فرياد ميزند و خواهان آن است که کسي به اين ميزباني جانسوز پايان بدهد. انگار اين فاجعه هيولايي است که در اين شهر لانه کرده است:
لانهاي پر از تخم ققنوس / ايلام (ص 71)
اين پايان بندي، نشان دهنــــده آن است که
صفر بيگي تنها شاعر گل و بلبل و عشــــق نيست. او شاعري است که امکانات پيرامـــون خود را براي بيان دردها و شاديهاي زندگي به خـــدمت ميگيرد. او نه فيلسوف است و نه انديشمند.
صرفاً شاعري است که ميخواهد افقهايي مشترک ميان غمها و شاديهاي مردمان ترسيم کند و همين کافي است که بگوييم صفربيگي درست در جايي که بايد ايستاده باشد، ايستاده است.