م...

می خواست ز کنج خلوتش بر خیزد

از خواب پر از جراحتش بر خیزد

سردرگمی همیشه ی ساعت ساز

با زنگ کدام ساعتش بر خیزد؟!

در کوی ما شکسته دلی می خرند و بس

بازار خود فروشی از ان سوی دیگر است

                                              حضرت حافظ

 

ش...

شهریست شلوغ با هیاهویی چند

بازار سیاه چشم و ابرویی چند

هر گوشه ی این شهر بساطی پهن است

ای عشق دل شکسته کیلویی چند؟!

د...

در اوج یقین اگرچه تردیدی هست

در هر قفسی کلید امیدی هست

چشمک زدن ستاره در شب یعنی

توی چمدان ماه خورشیدی هست

ه...

هر گوشه که می نشست تنهایی بود

بغضی که نمی شکست تنهایی بود

برخاست که هر چه داشت با خود ببرد

در گنجه فقط دو  دست  تنهایی  بود

د...

دیدیم غریب و خسته جان می دادی

تنها  وسط  پیاده رو   افتادی

ما هم در خانه هایمان را بستیم

آزادی!  آزادی!  آزادی!  آزادی!