نمک!

نمک!

وقتی نمک زندگی یک شاعر

زخم است فقط از اولش تا آخر

دیگر به چه چیز تو دلش خوش باشد

ای زندگی!پیرمرد خنزر پنزر!

.....

...

شاید دل اگر مقابلش سد می شد

در رفتن از این شهر مردد می شد

ریلی که قطار را از اینجا می برد

از داخل چشمهای من رد می شد

برای داوود هوشنگ

 

من در خم پیچ و تابهایم ماندم

کور گره طناب هایم  ماندم

تو رفتی و عشق بال پروازت داد

من در گل و لای خوابهایم ماندم

!

!

ناگاه به یک نگاه بیرون آورد

می خواست که...اشتباه بیرون آورد

آن شعبده باز پیر یک روز مرا

از داخل این کلاه بیرون آورد!

ت...

ت...

تاریکم و شب از دل من می جوشد

-تکرار به تکرار خودش می کوشد-

تکراری ام آنقدر که حالا  دیگر

پیراهنم از حفظ مرا می پوشد!