!
این چشم به در دوخته نگذاشت مرا
این آتش افروخته نگذاشت مرا
گفتم سر راحت به زمین بگذارم
این عشق پدرسوخته نگذاشت مرا!
+ نوشته شده در 2005/9/21 ساعت 17:29 توسط جليل صفربيگي
|
!
این چشم به در دوخته نگذاشت مرا
این آتش افروخته نگذاشت مرا
گفتم سر راحت به زمین بگذارم
این عشق پدرسوخته نگذاشت مرا!
به بهانه ی طرح مبارزه با اراذل و اوباش!!
طنازی!
رفتم به در ميکده با طنازی
دنبال ولنگاری و دختر بازی!!
ناگاه مرا گرفت با غمازی
سرباز وظيفه حافظ شيرازی!
لبهایت
عمریست شبانه روز لبهایت را...
لب باز نکن! هنوز لبهایت را ...
نه! سیر نمی شوم به چندین بوسه
بر روی لبم بدوز لبهایت را!
۱
این شعر...چه طرح و آب و رنگی شده است
انگار که حک به روی سنگی شده است
بیت لب من به روی بیت لب تو
به! به! چه رباعی قشنگی شده است!