تبليغاتX
واران

نمک!

وقتی نمک زندگی یک شاعر

زخم است فقط از اولش تا آخر

دیگر به چه چیز تو دلش خوش باشد

ای زندگی!پیرمرد خنزر پنزر!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 9 قبل از ظهر  توسط جليل صفربيگي  | 

...

شاید دل اگر مقابلش سد می شد

در رفتن از این شهر مردد می شد

ریلی که قطار را از اینجا می برد

از داخل چشمهای من رد می شد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 4 بعد از ظهر  توسط جليل صفربيگي  | 

برای داوود هوشنگ

 

من در خم پیچ و تابهایم ماندم

کور گره طناب هایم  ماندم

تو رفتی و عشق بال پروازت داد

من در گل و لای خوابهایم ماندم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 11 قبل از ظهر  توسط جليل صفربيگي  | 

!

ناگاه به یک نگاه بیرون آورد

می خواست که...اشتباه بیرون آورد

آن شعبده باز پیر یک روز مرا

از داخل این کلاه بیرون آورد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 9 قبل از ظهر  توسط جليل صفربيگي  | 

ت...

تاریکم و شب از دل من می جوشد

-تکرار به تکرار خودش می کوشد-

تکراری ام آنقدر که حالا  دیگر

پیراهنم از حفظ مرا می پوشد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 11 قبل از ظهر  توسط جليل صفربيگي  |