تبليغاتX
واران

!

این چشم به در دوخته نگذاشت مرا

این آتش افروخته نگذاشت مرا

گفتم سر راحت به زمین بگذارم

این عشق پدرسوخته نگذاشت مرا!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 5 بعد از ظهر  توسط جليل صفربيگي  | 

به بهانه ی طرح مبارزه با اراذل و اوباش!!

طنازی!

رفتم به در ميکده با طنازی

دنبال ولنگاری و دختر بازی!!

ناگاه مرا گرفت با غمازی

سرباز وظيفه حافظ شيرازی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 11 قبل از ظهر  توسط جليل صفربيگي  | 

لبهایت

 

عمریست شبانه روز لبهایت را...

لب باز نکن! هنوز لبهایت را ...

نه! سیر نمی شوم به چندین بوسه

بر روی لبم بدوز لبهایت را!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 1 بعد از ظهر  توسط جليل صفربيگي  | 

۱ 

این شعر...چه طرح و آب و رنگی شده است

انگار که حک به روی سنگی شده است

بیت  لب   من به  روی بیت  لب  تو

به! به! چه رباعی قشنگی شده است!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1384ساعت 7 قبل از ظهر  توسط جليل صفربيگي  |